تبليغاتX
شهید عبدالحمید دیالمه

 

 

شهید عبدالحمید دیالمه

محمد رضا کلاهی ، عامل انفجار دفتر حزب

به نام خدا

سلام

امروز ششم تیر ماهه . همیشه این روزها بی قرارم و دلم تو آسمون سرچشمه ای پرواز می کنه که هیچ وقت ندیدمش . بعد از این همه سال تازه فهمیدم قاتل شهید بهشتی ، شهید دیالمه و دیگر کبوتران خونین بال هفتم تیر کی بوده . خدا لعنتش کنه .

محمد رضا کلاهي صمدی بعد از پيروزی انقلاب اسلامي ، در سال 1357 ، به سازمان منافقين پيوست . ابتدا در انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت و پس از مدتي با خط دهي سازمان از انمن اظهار بريدگي نموده ، ضمن اينکه در همان مقطع با سازمان ارتباط تنگاتنگي داشته است ، به عنوان پاسدار کميته انقلاب اسلامي ولي عصر ( تهران ) واقع در خيابان پاستور ، شروع به فعاليت و به تدريج با هدايت منافقين ، وارد حزب جمهوری اسلامي مي شود .

کلاهي در تشکيلات دفتر مرکزی حزب در جايگاهي قرار مي گيرد که از کليه جريانات مهم حزبي و مملکتي ( دولت ، مجلس ، نهادها و ... ) مطلع بوده و همچنين مسئول دعوتها برای کنفرانس ها ، ميز گردها و يا جلسات بوده ، ضمن اينکه حفاظت سالن نيز به عهده او بوده است . او مستقيما زير نظر يکي از افراد کادر مرکزی منافقين به نام هادی روشن رواني با نام مستعار مقدم قرار داشته است .

کلاهي از تاريخ 1/9/1359 در منزل شخصي فردی به نام سعيد عباس مودب صفت ، به عنوان مستأجر و به صورت انفرادی زندگي مي کرده و بعضا افرادی زا نيز با خود به منزل مي آورده است . وی ساعت 7 صبح از خانه خارج و حدود 8 شب به خانه باز مي گشت و در رفت و آمد بسيار محتاط و مرتبا خودش را چک مي کرد و حتي برای رفتن به دستشويي ، در اتاق خودش را قفل مي نموده است .

وی چند روز قبل از انفجار حزب ، کيف سامسونت خود را عوض کرده و يک کيف بزرگ را با خودش حمل مي نموده و چون رفت و آمد وی در طول روز به حزب زياد بوده ، کمتر مورد بازرسي قرار مي گرفت .

پس از انفجار حزب جمهوری اسلامي ، او متواری و در خانه های تيمي منافقين مخفي و نهايتا از طريق مرز غرب کشور توسط عوامل منافقين به عراق منتقل شد . در مقطعي که وی در ايران مخفي بود ، گزارش های متعددی مبني بر محل اختفای وی در مناطقي از جمله : جاده چالوس ، روستای سياه بيشه ، قلعه مير فتاح در اطراف همدان ، واصل که با مراجعه تيم های عملياتي ، نتيجه ای حاصل نشد .

در ايامي که وی مخفي شده بود ، برای رديابي وی ، دوستان ، نزديکان و خانواده وی از جمله برادرش محسن که همافر ناجا بوده ، چندين مرحله مورد بازجويي قرار گرفتند ، اما نتيجه مثبتي نداشت .

نامبرده در عراق در بخش عارفي ( روابط با عراق ) با نام مستعار کريم فعاليت مي کرده و با يکي از منافقين با نام خورشيد فرجي زنوز ، اهل تهران ، ازدواجي مي نمايد . همسرش قبال مسئول نهاد بوده که تنزل رده داشته ، مدتي فرمانده گردان ارکان ( پشتيباني ) و مدتي مسئول تاسيسات بوده است . وی آموزش خلباني را گذرانده ، آخرين مسئوليتش به عنوان فرمانده يگان پدافند در به اصطلاح ارتش آزاديبخش سازماندهي شده است .

گفته مي شود کلاهي در سال 1370 ، نسبت به سازمان مسئله دار شده و در سال 1372 از سازمان جدا | شده | و در سال 1373 از عراق به آلمان رفته است .

 





 





 

 



نیایش شهید

خدایا

آیا حمایت معجزه آمیز تو از این امت مسلمان و ستمدیده بمعنای قبول چند صد هزار کشته و شهید است ؟ …

آیا در این خلق محروم هستند کسانیکه شایستگی اینگونه یاری ترا داشته باشند ؟

خداوندا

ما در میان این خلق یکی را می شناسیم ، همان کسیکه ناله های شبانه و نمازهای طولانی و راز و نیازهای سحرگاهیش را تو آشنائی .

و برای ما یقینی است که اگر ما شایستگی و لیاقت اینگونه حمایت را نداشته باشیم ، او یعنی :

امام امتمان

آنکه این خلق محروم را پا به پا دست گرفت و بر اندیشه و فکران سایه افکند تا توانست آنان را ازیر یوغ استعمار خارج کند ، لیاقت و شایستگی اینگونه حمایت تو را داشته و خواهد داشت .

 



خاطرات (5)

38583
به خاطر احتياط زيادش شماره هاي تلفن را برعكس مي نوشت ، از من شماره تلفن خواست ، گفتم : 38583 . آمد بنويسد ، ديد برعكسش با خودش يكي است . نگاهي كرد و گفت هيچ كارت به آدميزاد نمي خورد .

شيريني ها
ايشان نه تنها در برخورد با رفقا ، حتي با دشمنان هم عصباني نمي شد . حتي وقتي مي خواست انتقاد كند با شوخي مي گفت . يك بار ميوه گرفته بودم ، با خنده گفت : ميوه فروشه بعد از اين كه ميوه ها را بهت داد ، ماچت نكرد ؟ گفتم : چطور ؟! گفت : همه ميوه هايي كه مي خواسته دور بريزد داده به تو . البته بعضي وقت ها هم كه حالت شوخي يا خنده نداشت ، مي فهميديم كه ناراحت است .

يادم هست يكي از رفقا رفته بود خواستگاري خواهر يكي ديگر از دوستان و توي اين مرحله بودند كه جواب بدهند يا نه ، ساعت يك و دو نيمه شب بود ، وحيد گفت : هاشم بلند شو فلاني را ببين ، ديوانه شده ، يك شانه برداشته هي آب مي زند و موهايش را شانه مي زند ، موي كمي هم داشت بنده خدا .... خلاصه تا صبح كلي با همين موضوع گفتيم و خنديديم . البته ازدواج سر گرفت .

بيا تهران
سوم يا چهارم تير بود زنگ زد گفت : فردا صبح بيا تهران ، من معلم بودم و امتحانات خرداد هنوز در حال برگزاري بود . گفتم : عروسي يكي از اقوام است و من جاي برادرش هستم . گفت : نه همين فردا بيا . فردا راه افتادم ، رسيدم به خانه شان ، رفتم توي اتاقش ، خنديد . گفتم : خب چه كار داري ؟ گفت : هيچي ! دلم برايت تنگ شده بود ، مي خواستم ببينمت .

شب گفت : هاشم يك غزل حافظ هست ، اين را برايم بنويس .
روي ميز يك كاغذ تا شده بود ، برداشتم ، پشتش چيزي نوشته شده بود ، كاغذ را باز كردم ، گفتم : اين چيه ؟ هنوز نخوانده بودم ، از جا پريد و كاغذ را از دستم چنگ زد . گفت : هر چي كه هست ، چه كار داري دست مي زني .

كاغذ را تا كرد و گذاشت توي جيبش . فردا يك كلاشينكف داد به من و گفت : مي خواهم شما و علي اصغرنژاد (از رفقاي نزديك شهيد ديالمه) را به عنوان محافظ به مجلس معرفي كنم .

خبر شهادت
هفت تير ، دو سه شب مانده بود به ماه محرم ، آمديم مجلس ، ساعت 2 بعدازظهر بود . آخرين دست خطش همين معرفي نامه من به عنوان محافظش بود به مجلس . برگشتيم خانه ، يك كلاسي داشت ، با هم رفتيم ، دوباره برگشتيم ، سر خيابان يك دفعه گفت : آي موتوري . تا آمدم اسلحه را بردارم ، شروع كرد به خنديدن كه خاك بر سرت ، تا اسلحه را برداري كه مرا تكه تكه كرده اند .

بعد رفتيم حزب و توي سالن نشستيم ، كم كم شهيد بهشتي آمد و ديگران . يكي از دوستان (حميد رضوي) با ما بود و پشت حزب منزل پدر بزرگش . جلسه كه شروع شد ، گفت : تا جلسه تمام بشود بيا برويم خانه مادر بزرگم و برگرديم . جلوي خانه صداي انفجار آمد ، از همان شب قبلش دلشوره عجيبي داشتم ، حميد خنده كنان گفت : صداي چي بود ؟ گفتم : حزب را منفجر كردند .

وقتي آمديم ، ساختمان حزب خوابيده بود ، عجب شبي بود ، يكي يكي اينها را مي آوردند . وحيد را هم آوردند و ما تشخيص داديم شهيد شده . بعد رفتيم پزشكي قانوني ، همان كاغذ را كه حالا خون آلود شده بود از جيبش برداشتم .

نامه اي بود كه يكي خانم ها برايش نوشته بود و خوابي را كه درباره اش ديده ، نوشته بود . كه من در خواب ديدم ، دستمال هاي سرخ رنگي از آسمان فرود مي آيد و خلاصه خبر شهادتش را داده بود .

و من لياقت همراهي تا پايان راه را نداشتم ، ولي اميدوارم پس از مرگ در جهان ديگر هم مؤيدم باشد .

پايان



خاطرات ( 4 )

انتخابات 30 هزار توماني

براي تبليغات كاغذهاي كوچكي كه دست خط و امضاي علما را داشت چاپ كرديم . اما بچه ها براي شهيد ديالمه از جان گذشتگي مي كردند . جرثقيل خيلي بلندي توي خيابان تهران (امام رضا) بود ، شايد پنجاه متر ، شهيد جواد دور انديش بسيار آدم متهور و بي باكي بود ، رفت بالا و يك پرده آن بالا نصب كرد .

مسوول مالي تبليغات هم من بودم ، فيش هاي 15 توماني و 20 توماني و ... چاپ كرده بوديم و كمك هاي مردمي را جمع مي كرديم و همه مخارج مان تا آخر فكر نمي كنم به سي هزار تومان رسيده باشد . كه در مقايسه با ديگر گروه ها و افراد هيچ بود . اما چون بچه ها عاشقانه كار مي كردند ، نمودش از همه زيادتر بود . بچه ها شايد تا 48 ساعت نمي خوابيدند و چيزي هم نمي گرفتند .

روز رأي گيري من نماينده سيار مردم بودم ، ساعت هفت صبح شروع كردم و چند حوزه را در مناطق مختلف شهر بازديد كردم . ساعت هشت و نيم زنگ زدم خانه و گفتم تبريك عرض مي كنم شما انتخاب شديد . گفت : ديوانه ! هنوز كه تمام نشده ، گفتم : چرا تمام شد .

مي گويند خداوند محبت مؤمن را در قلب مردم مي اندازد . توي يكي از ستادها پيرزن بي سوادي آمد ، ليست پنج نفره علما را آورد و دست گذاشت روي اسم شهيد ديالمه و گفت فقط اين اسم را بنويس . بعد برگه را نوشتند دادند دستش ، صلوات فرستاد و رأي را انداخت داخل صندوق ، در نتيجه هم آقاي عبدخدايي رأي اول را آورد و وحيد آقا دوم .

تهمت ها
در مشهد با شهيد ديالمه برخوردهاي زيادي شد و تهمت هاي فراواني به او زدند . مثلاً مجاهدين خلق به او مي گفتند انجمن حجتيه !! و متأسفانه بعضي گروه هاي انقلابي _ اسلامي هم اين تهمت را تكرار كردند . حتي در جريان تحصن روزنامه انقلاب اسلامي (روزنامه بني صدر) همان روزنامه نوشت : جمعي منصوب به انجمن حجتيه اين كار را كرده اند . كه بعد انجمن حجتيه توسط مدير عامل وقتش ، محمد علي عصار آن را در روزنامه تكذيب كرد .

بني صدر ، ديالمه ، بحث آزاد پيش همه

شهيد ديالمه در مورد بني صدر مداركي جمع كرده بود . مثلاً مدارك سفرش به اسرایيل را كه يكي از روزنامه هاي خارجي چاپ كرده بود . در مشهد هم هر جا بني صدر مي آمد ، بچه ها مي رفتند و درخواست مناظره و بحث آزاد مي كردند و بني صدر هم طفره مي رفت ، تا اين كه احتمال رياست جمهوري اش قوت گرفت .

شهيد ديالمه به بچه ها گفت بياييد تهران ، 20 _ 30 نفر از بچه ها با قطار رفتيم تهران و تعدادي هم از تهران محلق شدند ، رفتيم دفتر روزنامه انقلاب اسلامي ، بني صدر هم مي گفتند تهران نيست و براي انتخابات ، توي شهرستان ها سخنراني مي كند . تا اين كه از سپاه به دستور ابوشريف آمدند و گفتند اگر ظرف ده دقيقه اينجا را ترك نكنيد ، همه را مثل گوسفند به رگبار مي بنديم . بعد ما رفتيم قم و ديداري داشتيم با علما ، سه تا از بچه ها را هم توي قم گرفتند كه با دستور بعضي مقامات بالاتر آزادشان كردند .



خاطرات ( 3 )

ما آماده ايم

سخنراني هايش در دانشكده دارو سازي و بيشتر توي دانشكده ادبيات بود . درگيري هم زياد مي شد ، بچه هاي سازمان مجاهدين ، طرفداران ميثمي و گروه فرقان جلسه سخنراني را به هم مي زدند كه اينها بعد از انقلاب هم ادامه داشت .

همچنين ايشان اولين كسي بود كه در مشهد خانم ها و آقايان را در جلساتش جدا مي نشاند و حتي مورد نكوهش بعضي از علما هم كه سياسي بودند قرار مي گرفت كه حالا اول كار است و هنوز زود است . اما مي گفت اول و آخر ندارد ، كاري كه حرام است از ابتدا بايد جلويش را گرفت . البته بودند كساني كه بي حجاب بودند و راحت سؤالاتشان را مطرح مي كردند و او هم جواب مي داد .

آخر جلسات هم معمولاً به كتك كاري ختم مي شد . البته نمي گذاشتيم به او برسند و فراريش مي داديم . با آن اندام لاغرش اهل اين حرف ها نبود . زشت ترين حرفي را هم كه من از او شنيدم اين بود كه چقدر خنگي ! حتي توي يكي از جلسات سخنراني نامه اي به ايشان دادند كه بمب گذاشته اند و تا 10 دقيقه ديگر منفجر مي شود ، ديالمه گفت ما هستيم و آماده ايم ، هر كس مي خواهد برود بيرون . تعداد خيلي كمي رفتند و بمبي هم در كار نبود .

حفظ آبروي مؤمن
اوايل پيروزي انقلاب پيگيري كرد كسي را موقت بازداشتش كنند . موقع بازداشت من هم بودم ، طرف بيست و چهار ساعت توي بازداشتگاه بود و فردا صبح با قيد ضمانت آزاد شد . گذشت ... تا روزي در دانشكده ادبيات سخنراني داشت ، اما راهش ندادند . آمد جلوي دانشكده و سخنراني بسيار داغي كرد . وسط سخنراني همان بنده خدا يك دفعه بلند شد و رو به جمعيت گفت : مردم دروغ مي گويد ، اين مرا بازداشت كرده .

شهيد ديالمه گفت : كسي كه شما را بازداشت كرده اينجاست خودش توضيح مي دهد . اين را كه گفت رفتم بالا ، گفتم اگر اجازه بدهي علت بازداشت را براي جمعيت توضيح بدهم . يك دفعه گفت : نه ، نه ، هيچي نگو ، رو به جمعيت گفتم : حفظ آبروي مؤمن از اوجب واجبات است ، من چيزي نمي گويم و آمدم پايين . جمعيت شروع كرد به پچ پچ .

ليست حزب و ليست علما

تهران بود ، توي تلفن گفتم شما كانديدا نمي شوي ؟ گفت ديوانه اي ؟ حداقل 300 هزار تا رأي مي خواهد ! گفتم چيزي نيست ، مي آوري . گفت : حالا فكرش را مي كنم . بعد آمدم پيش آقاي جلالي مدير كل زندان هاي آن زمان . قضيه را گفتم ، جلالي گفت : چيزي نيست ، من خودم شخصاً مي گويم صد خانوار به ايشان رأي بدهند !! حساب كن از هر خانوار سه نفر حق رأي داشته باشد ! گفتم : مي شود سيصد تا ، گفت : راست مي گويي كار سختي است !!

بالاخره ايشان كانديداي دوره اول مجلس شد . حزب جمهوري اسلامي گفت ايشان را نمي نويسيم ، علتش هم درگيري هايي بود كه با بني صدر داشت . گفتند اگر اين كار را بكنيم بني صدر مي گويد حزب همه مخالفان مرا جمع كرده است . توي ليست حزبي ها شخص ديگري هم بود كه علما قبول نداشتند و اينها دنبال اين بودند كه تأييديه علما را هم داشته باشند .

جلسه بستن ليست ها منزل ميرزا جواد آقاي تهراني بود ، اختلاف افتاد سر دو تا اسم كه يكي مال حزب بود مي گفتند بايد خط بخورد و ديگري شهيد ديالمه كه بايد حتماً نوشته شود . هفت يا هشت جلسه برگزار شد ، آقاي طبسي ، هاشمي نژاد ، نوقاني و ديگر بزرگان شهر بودند . يادم هست شهيد موسوي قوچاني هم بود ، اما به نتيجه نرسيدند .

روز آخر آقاي طبسي منقلب و ناراحت از جا بلند شد و رو كرد به شهید هاشمي نژاد كه بلند شويد و ايشان بلند شدند و گفتند كه شما از فردا صبح با تمام قدرت كار خودتان را شروع كنيد و خداحافظي كردند و رفتند . يك ساعت بعد ليست علما تكميل شد و حزب هم ليست جداگانه اش را داد و تبيلغات شروع شد .



خاطرات ( 2 )

زود مي گرفت

كتاب را كامل نمي خواند ، تورق مي كرد ، ده دقيقه يك ربع تيترهايش را نگاه مي كرد و مي گذاشت كنار ، اما از كسي كه ده مرتبه آن را خوانده بود بهتر مي فهميد و اشكالاتش را مي گفت . همه قضايا را زود مي گرفت . جامعه شناسي و مردم شناسيش هم عالي بود . مثلاً از اولين كساني بود كه درباره بني صدر موضع گرفت . يا همراه شهيد موسوي قوچاني جزو اولين كساني بود كه نسبت به مجاهدين خلق موضع گرفت .

يادم مي آيد خدمت يكي از بزرگان انقلاب بوديم ، در مورد بني صدر به وحيد آقا گفت : مطلب به اين داغي كه شما مي گوييد نيست . خودم شاهد بودم يك سال و نيم بعد همين آقا از دست بني صدر اشك مي ريخت . يا از اولين كساني بود كه در زماني كه سروش عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي بود ، با او مخالفت مي كرد .

زندگي روستايي
خانه كوچك و قديمي وحيد توي خيابان پاستور مشهد ، پايگاه بچه هايي بود كه با او ارتباط داشتند . مي آمدند آنجا و با او جلساتي داشتند . جايي بود كه دلها آرام مي گرفت . يك ايستگاه صلواتي كه همه جمع مي شدند ، تجديد قوا مي كردند و بعد به كارهايشان مي رسيدند .

همه خرج را هم مي داد و هيچ كس توي آن خانه حق خرج كردن نداشت و اگر يك تومان خرج مي كردي پس مي داد . البته تنها فرزند پسر خانواده بود و از نظر مالي تمكن مالي خوبي داشت ، اما نه لباس پوشيدنش به آن وضعيت مي خورد ، نه خانه اش . مثل روستايي ها ساده زندگي مي كرد .

كلت ها
توي خانه خيابان پاستور يك روز مرا صدا زد و يك كلت كوچك داد و تأكيد كرد هيچ كس حتي بچه هاي نزديك نبينند . حتي گفت اگر يقين داري كسي ديده از خانه بزن بيرون و جاسازيش كن و بعد كتمان كن . بعد از انقلاب هم يك كلت كاليبر 54 خيلي نو از تهران آورد مشهد و داد به من . البته اين غير از كلاشينكفي بود كه روز هفت تير به من داد .



خاطرات جناب هاشم يارحميدي از شهيد دیالمه (1)

يك آشناي دورآشنايي من با ديالمه يك حالت خويشاوندي داشت . پسر دايي من مي شد پسر خاله شهيد ديالمه . من در آن حال و هواي سال 52 _ 53 معلم بودم . پسر داييم آقاي حسين هروي كه از تهران مي آمد ، در فرصت هاي مختلفي خدمت شهيد ديالمه مي رسيديم . البته اين ديدارها بر خلاف ميل باطنيم بود ، چون ايشان يك چهره انقلابي بود و تشكيلاتي براي خودش داشت و وقتي به خانه اش مي رفتيم ، آداب خاصي داشت .

در قفل بود ، وارد كه مي شديم در دوم ، در سوم ، خيلي حساب شده كار مي كرد ، چون ساواك خيلي اذيتش كرده بود . همسايه ما " ناهيدي " معاون ساواك بود كه با ديالمه خيلي برخورد كرده بود و در سال 1356 در منزلش ترور شد .

حال خوش دوستي
حسين آمده بود مشهد و ما طبق معمول رفته بوديم پارك ملت و يكي دو ساعت آنجا بوديم . از پارك مستقيم رفتيم منزل ديالمه ، با روي خوش از ما استقبال كرد و شيريني و چاي آورد . صحبت ها هم باز از انقلاب و اطلاعيه جديد آقا بود . چاي را خورديم . بعد از ده دقيقه آمد استكان هاي چاي را بردارد ، وقتي خم شد كنار گوشش گفتم : اين استكان را آب بكش . البته اهل نماز و روزه بودم . اما اشتباهاتي هم داشتم . خداحافظي كرديم و آمديم .

فردا بعدازظهر آريايي آمد و گفت ديالمه كارت دارد . با هزار ترس و لرز و يا علي مدد رفتم . شروع كرد به صحبت كردن درباره كتاب هاي انتشارات نسل جوان قم . كتاب هاي جامعي بود ، گفت اين كتابها را بخواني بد نيست و يكي دو تا از كتاب ها را داد به من . همان روز كتاب ها را خواندم ، كتاب دوم و سوم و روز اول و دوم و سوم شايد شب سوم يا چهارم بود ، رفتم حرم امام رضا و از خدا خواستم هدايتم كند . از حرم كه برگشتم يك حال بسيار خوشي داشتم كه با همه حالت هاي خوش قبلي ام متفاوت بود .

وحيد آقا
بعد از آن ديگر شب ها هم خانه نمي رفتم و با ديالمه بودم و خيلي زود با او مأنوس شدم ، او هم خيلي زود اطمينان كرد . حتي اوايل خيلي دوستان مخالفت مي كردند و مي گفتند اين بابا معلوم نيست كه تا ديروز كجا بوده ، حالا تو به او مسائل محرمانه را مي گويي ؟! اما او از من دفاع مي كرد و من روز به روز بيشتر شيفته اش مي شدم . حالا ديگر وحيد صدايش مي كردم .

هنوز براي شما زود است
هيكل من كمي درشت تر از بقيه بود ، شده بودم محافظش و هر جا مي رفت من هم مي رفتم به مطالبي كه توي سخنراني ها مي گفت ، گوش مي كردم . يك روز رفته بوديم خدمت آيت الله سيد عبدالله شيرازي ، دو سه تا طلبه ديگر هم نشسته بودند . آيت الله شيرازي يك كتابي به زبان عربي دادند به وحيد آقا . يكي از طلبه ها درخواست كتاب را از آقاي شيرازي كرد ، ايشان گفتند : هنوز براي شما زود است ، وقتش كه شد كتاب را به شما هم خواهم داد .

 منبع : http://www.habilian.com



شهادت ...

شهيد دكتر ديالمه جدالش بر سر مقام و نامي نبود . چرا كه تشرع ملاك او بود و ولايت فقيه مرجع وي.  بدين خاطر هم بود كه قبل از هر كس به افشاي طرز تفكرهاي التقاطي و انحرافي و وارداتي پرداخت و « فاجعه‌بودن رياست جمهوري بني‌صدر » را در 18 /11/ 58 براي كشور اسلامي ايران گوشزد كرد و بدين منظور هم قبل از رياست جمهوري وي براي تحصن در روزنامه ضد انقلاب « انقلاب اسلامي » با دوستانش به تهران روانه گشت تا مسؤوليت خويش را به انجام برساند .

شهيد دکتر ديالمه در سال 1357 به دنبال اوج گيري انقلاب شکوهمند اسلامي و به دنبال اعلام موجوديت رسمي و علني ، مجمع احياء تفکرات شيعي در سطح دانشگاه و شهر مشهد اقدام به برگزاري سخنراني‌هاي متعدد نمود و جوانان مسلمان و متعهدي که منتظر ظهور چنين محور استواري در ميان آن همه تبليغات زهرآگين دشمنان اسلام بودند به استقبالش شتافتند .

او در دوره اول مجلس شوراي اسلامي با حمايت قاطع علماي مشهد و همراهي مردم فهيم به عنوان نماينده مشهد گام در مسيري تازه گذاشت . او از آن پس در سنگر مجلس شوراي اسلامي به اين وظيفه خطير خويش عمل نموده ، خدا را گواه گرفت كه آنچه از ناحيه او صورت مي‌گيرد رقابت در كسب قدرت نيست بلكه براي آن است كه سنن الهي را كه نشانه‌هاي راه خدايند بازگرداند .

سرانجام شهيد دکتر عبدالحميد ديالمه در حادثه خونين بمب گذاري در دفتر حزب جمهوري اسلامي ، در هفتم تيرماه ، به دست منافقين کوردل ، دعوت حق را لبيک گفت و به شهادت رسيد . آرامگاه اين معلم خستگي‌ناپذير در بقعه‌اي در گوشه‌اي از صحن و سراي حرم ملکوتي حضرت فاطمه معصومه ( سلام الله عليها ) واقع شده است . خدايش بيامرزاد .