شهید عبدالحمید دیالمه
به نام خدای سبحان
بهمین جهت ، از یکطرف تمام اصحاب طراز اول پیامبر به معارضه با حکومت جور پرداختند و در مخالفت با حکام میگفتند بیائید تا بگوئیم که پیامبر چه میگفت . ابوذر تمام هم و غمش این بود که سخنان پیامبر را بازگو کند . میثم در پای چوبه ی دار باز بمردم میگوید جمع بشوید تا برای شما بگویم که پیامبر چه میگفت ( و در اینجا حاکم که می بیند او حتی در پای چوبه دار هم دست بردار نیست دستور میدهد که زبانش را از حلقوم در بیاورند ) .
و از طرفی نیروهای مقابل میکوشیدند که جلو نشر احادیث پیامبر را بگیرند .
برای اینکار دو راه را در پیش گرفتند ، اول اینکه شعار حسبنا کتاب ا... را مرسوم کردند که ، فقط کتاب خدا ــ قرآن ــ برای ما کافی است ، عرب زبان هستیم ، می خوانیم و می فهمیم و هر کس دیگر هم عربی بداند و بتواند قرآن را بخواند می فهمد . پس احتیاجی نیست در کنار قرآن فردی یا چیز دیگری باشد که منظور خداوند را برای ما بگوید و مرحله دوم این که در کنار 400 ، 500 روایتی که از پیامبر باقی مانده بود آنقدر حدیث و روایت جعلی بسازند که این تعداد در بین آنها گم شود . اینستکه یکباره می بینید تعداد روایات نقل شده از ابوهریره که یکی دو سال اواخر عمر پیامبر را بیشتر با او نبوده بیش از روایات نقل شده از علی ( ع ) است که همواره با پیامبر بوده است .
تعجب آور نیست ؟ کسی که فقط یکی دو سال آخر را با پیامبر بوده حرفهائی که از پیامبر نقل میکند از حرفهای علی ( ع ) که از ثانیه اول با پیامبر بوده ، بیشتر میشود . ( ابوهریره قریب 5300 حدیث جعل نموده است ) .
ادامه دارد ...
به نام خدای سبحان
پس از فوت پیامبر از مجموعه ی افرادی که در اطراف او بودند بجز اندکی بقیه با آنکه مدتها در کنار پیامبر عمر را سپری کرده و به عنوان صحابی او شناخته شده و با سعی فراوان تأییدهائی از وی در مورد خود بدست آورده ( تا جائیکه عنوان یار غار او را نیز بخود اختصاص داده ) بودند حتی در صدد دفن جسد وی نیز بر نیامدند ، از اولین لحظه فوت رسول خدا بدنبال چیزی رفتند که مدتها برای آن زحمت کشیده ، سازماندهی کرده ، نیروها و افراد را در پست های مختلف گنجانیده و زمینه را آماده نموده بودند تا آنکه بعد از پیامبر آنچه را که در زمان خود او نمی توانستند کسب کنند ، بدست آورند .
همان نیروهائی که در زمان پیامبر احساس می کردند قدرت ایستادگی در مقابل او را ندارند بهترین کار را در این دیدند که در اسلام وارد شوند ، حتی همراه پیامبر قرار بگیرند ، یار غار پیامبر شوند ، تا زمینه های ذهنی مردم آماده گردد و بعد از پیامبر به بهترین شکل بتوانند به آنچه که میخواهند برسند . این است که شما می بینید بعد از پیامبر بر خلاف دو مبنائی که او در امتش بر جای میگذارد که ، انی تارک فیکم الثقلین کتاب ا...و عترتی و ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی* ، بهترین کار را در این دیدند که وجه افتراقی بین قرآن و اهل بیت ایجاد کنند و برای ایجاد چنین چیزی که جلوی راه را برای آنها باز میکرد احتیاج داشتند که خودشان را بعد از پیامبر تثبیت کنند و برای این کار محتاج آن بودند که از نشر احادیث پیامبر جلوگیری نمایند تا افرادی که در نسلهای بعد میآیند ندانند که پیامبر چه گفته است .
-------------------------------
* - همانا من شما را ترک می کنم در حالیکه دو وزنه ی سنگین را برای شما باقی میگذارم ، کتاب خدا و اهل بیت خود را ، در صورتی که به این دو متمسک شوید گمراه نخواهید شد .
ادامه دارد...
به نام خدا
سلام بر شما دوست همراه
سخنرانی شهید دیالمه درباره خلافت دائمی :

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عرفنی نفسک ، فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک ، اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک ، اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی .
پیامبر اسلام در شرایطی جهان را ترک کرد و به ملکوت اعلی شتافت که 23 سال برای تحکیم احکام الهی زجر و شکنجه و ناراحتی را تحمل کرده بود و از زبان چنین پیامبری شنیدن جمله « حسین منی و انا من حسین » معنائی متعالی خواهد داشت ( حسین از من است و من از حسین ) .
قیام امام حسین ( ع ) سوالات گوناگونی را در ذهن بنده و شما که 1340 سال از او فاصله داریم مطرح می کند . بارها از خودمان می پرسیم که امام حسین ( ع ) برای چه قیام کرد ؟ برای حکومت ؟ برای خلافت ؟ قیام کرد تا در محدوده نیروهای اندکش قدرت نمائی کرده باشد ؟ آیا امام حسین ( ع ) نمیدانست در کربلا کشته میشود ؟ آیا این حرکت امام و رفتنش به صحرای کربلا کار درستی بود ؟
در لابلای این سوالات و پیچیدگی مطالبی که ذهنمان در مورد امام ایجاد میشود به کلام پیامبر برخورد می کنیم که « حسین منی و انا من حسین » ، حسین از من است و من از حسین هستم ،
این چه معنائی دارد ؟
جمله اول که میگوید : حسین از پیامبر است چیز بسیار دوری نیست او از نسل پیامبر و فرزند فاطمه سلام الله علیها است اما اینکه پیامبر از حسین باشد چه معنائی میدهد ؟ برای شکافتن این مفهوم باید ببینیم بعد از پیامبر چه بر سر اسلام آمد .
ادامه دارد ...
به نام خدا
سلام
امروز ششم تیر ماهه . همیشه این روزها بی قرارم و دلم تو آسمون سرچشمه ای پرواز می کنه که هیچ وقت ندیدمش . بعد از این همه سال تازه فهمیدم قاتل شهید بهشتی ، شهید دیالمه و دیگر کبوتران خونین بال هفتم تیر کی بوده . خدا لعنتش کنه .
محمد رضا کلاهي صمدی بعد از پيروزی انقلاب اسلامي ، در سال 1357 ، به سازمان منافقين پيوست . ابتدا در انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت و پس از مدتي با خط دهي سازمان از انمن اظهار بريدگي نموده ، ضمن اينکه در همان مقطع با سازمان ارتباط تنگاتنگي داشته است ، به عنوان پاسدار کميته انقلاب اسلامي ولي عصر ( تهران ) واقع در خيابان پاستور ، شروع به فعاليت و به تدريج با هدايت منافقين ، وارد حزب جمهوری اسلامي مي شود .
کلاهي در تشکيلات دفتر مرکزی حزب در جايگاهي قرار مي گيرد که از کليه جريانات مهم حزبي و مملکتي ( دولت ، مجلس ، نهادها و ... ) مطلع بوده و همچنين مسئول دعوتها برای کنفرانس ها ، ميز گردها و يا جلسات بوده ، ضمن اينکه حفاظت سالن نيز به عهده او بوده است . او مستقيما زير نظر يکي از افراد کادر مرکزی منافقين به نام هادی روشن رواني با نام مستعار مقدم قرار داشته است .
کلاهي از تاريخ 1/9/1359 در منزل شخصي فردی به نام سعيد عباس مودب صفت ، به عنوان مستأجر و به صورت انفرادی زندگي مي کرده و بعضا افرادی زا نيز با خود به منزل مي آورده است . وی ساعت 7 صبح از خانه خارج و حدود 8 شب به خانه باز مي گشت و در رفت و آمد بسيار محتاط و مرتبا خودش را چک مي کرد و حتي برای رفتن به دستشويي ، در اتاق خودش را قفل مي نموده است .
وی چند روز قبل از انفجار حزب ، کيف سامسونت خود را عوض کرده و يک کيف بزرگ را با خودش حمل مي نموده و چون رفت و آمد وی در طول روز به حزب زياد بوده ، کمتر مورد بازرسي قرار مي گرفت .
پس از انفجار حزب جمهوری اسلامي ، او متواری و در خانه های تيمي منافقين مخفي و نهايتا از طريق مرز غرب کشور توسط عوامل منافقين به عراق منتقل شد . در مقطعي که وی در ايران مخفي بود ، گزارش های متعددی مبني بر محل اختفای وی در مناطقي از جمله : جاده چالوس ، روستای سياه بيشه ، قلعه مير فتاح در اطراف همدان ، واصل که با مراجعه تيم های عملياتي ، نتيجه ای حاصل نشد .
در ايامي که وی مخفي شده بود ، برای رديابي وی ، دوستان ، نزديکان و خانواده وی از جمله برادرش محسن که همافر ناجا بوده ، چندين مرحله مورد بازجويي قرار گرفتند ، اما نتيجه مثبتي نداشت .
نامبرده در عراق در بخش عارفي ( روابط با عراق ) با نام مستعار کريم فعاليت مي کرده و با يکي از منافقين با نام خورشيد فرجي زنوز ، اهل تهران ، ازدواجي مي نمايد . همسرش قبال مسئول نهاد بوده که تنزل رده داشته ، مدتي فرمانده گردان ارکان ( پشتيباني ) و مدتي مسئول تاسيسات بوده است . وی آموزش خلباني را گذرانده ، آخرين مسئوليتش به عنوان فرمانده يگان پدافند در به اصطلاح ارتش آزاديبخش سازماندهي شده است .
گفته مي شود کلاهي در سال 1370 ، نسبت به سازمان مسئله دار شده و در سال 1372 از سازمان جدا | شده | و در سال 1373 از عراق به آلمان رفته است .
خدایا

آیا حمایت معجزه آمیز تو از این امت مسلمان و ستمدیده بمعنای قبول چند صد هزار کشته و شهید است ؟ …
آیا در این خلق محروم هستند کسانیکه شایستگی اینگونه یاری ترا داشته باشند ؟
خداوندا

ما در میان این خلق یکی را می شناسیم ، همان کسیکه ناله های شبانه و نمازهای طولانی و راز و نیازهای سحرگاهیش را تو آشنائی .
و برای ما یقینی است که اگر ما شایستگی و لیاقت اینگونه حمایت را نداشته باشیم ، او یعنی :
امام امتمان
آنکه این خلق محروم را پا به پا دست گرفت و بر اندیشه و فکران سایه افکند تا توانست آنان را ازیر یوغ استعمار خارج کند ، لیاقت و شایستگی اینگونه حمایت تو را داشته و خواهد داشت .
38583
به خاطر احتياط زيادش شماره هاي تلفن را برعكس مي نوشت ، از من شماره تلفن خواست ،
گفتم : 38583 . آمد بنويسد ، ديد برعكسش با خودش يكي است . نگاهي كرد و گفت هيچ
كارت به آدميزاد نمي خورد .
شيريني ها
ايشان نه تنها در برخورد با رفقا ، حتي با دشمنان هم
عصباني نمي شد . حتي وقتي مي خواست انتقاد كند با شوخي مي گفت . يك بار ميوه گرفته
بودم ، با خنده گفت : ميوه فروشه بعد از اين كه ميوه ها را بهت داد ، ماچت نكرد ؟
گفتم : چطور ؟! گفت : همه ميوه هايي كه مي خواسته دور بريزد داده به تو . البته
بعضي وقت ها هم كه حالت شوخي يا خنده نداشت ، مي فهميديم كه ناراحت است .
يادم هست يكي از رفقا رفته بود خواستگاري خواهر يكي ديگر از دوستان و توي اين مرحله بودند كه جواب بدهند يا نه ، ساعت يك و دو نيمه شب بود ، وحيد گفت : هاشم بلند شو فلاني را ببين ، ديوانه شده ، يك شانه برداشته هي آب مي زند و موهايش را شانه مي زند ، موي كمي هم داشت بنده خدا .... خلاصه تا صبح كلي با همين موضوع گفتيم و خنديديم . البته ازدواج سر گرفت .
بيا تهران
سوم يا چهارم تير
بود زنگ زد گفت : فردا صبح بيا تهران ، من معلم بودم و امتحانات خرداد هنوز در حال
برگزاري بود . گفتم : عروسي يكي از اقوام است و من جاي برادرش هستم . گفت : نه
همين فردا بيا . فردا راه افتادم ، رسيدم به خانه شان ، رفتم توي اتاقش ، خنديد .
گفتم : خب چه كار داري ؟ گفت : هيچي ! دلم برايت تنگ شده بود ، مي خواستم ببينمت .
شب گفت : هاشم يك غزل حافظ هست
، اين را برايم بنويس .
روي ميز يك كاغذ تا شده بود ، برداشتم ، پشتش چيزي نوشته شده بود ، كاغذ را باز
كردم ، گفتم : اين چيه ؟ هنوز نخوانده بودم ، از جا پريد و كاغذ را از دستم چنگ زد
. گفت : هر چي كه هست ، چه كار داري دست مي زني .
كاغذ را تا كرد و گذاشت توي جيبش . فردا يك كلاشينكف داد به من و گفت : مي خواهم شما و علي اصغرنژاد (از رفقاي نزديك شهيد ديالمه) را به عنوان محافظ به مجلس معرفي كنم .
خبر شهادت
هفت تير ، دو سه شب مانده بود به ماه محرم ، آمديم مجلس
، ساعت 2 بعدازظهر بود . آخرين دست خطش همين معرفي نامه من به عنوان محافظش بود به
مجلس . برگشتيم خانه ، يك كلاسي داشت ، با هم رفتيم ، دوباره برگشتيم ، سر خيابان
يك دفعه گفت : آي موتوري . تا آمدم اسلحه را بردارم ، شروع كرد به خنديدن كه خاك
بر سرت ، تا اسلحه را برداري كه مرا تكه تكه كرده اند .
بعد رفتيم حزب و توي سالن نشستيم ، كم كم شهيد بهشتي آمد و ديگران . يكي از دوستان (حميد رضوي) با ما بود و پشت حزب منزل پدر بزرگش . جلسه كه شروع شد ، گفت : تا جلسه تمام بشود بيا برويم خانه مادر بزرگم و برگرديم . جلوي خانه صداي انفجار آمد ، از همان شب قبلش دلشوره عجيبي داشتم ، حميد خنده كنان گفت : صداي چي بود ؟ گفتم : حزب را منفجر كردند .
وقتي آمديم ، ساختمان حزب خوابيده بود ، عجب شبي بود ، يكي يكي اينها را مي آوردند . وحيد را هم آوردند و ما تشخيص داديم شهيد شده . بعد رفتيم پزشكي قانوني ، همان كاغذ را كه حالا خون آلود شده بود از جيبش برداشتم .
نامه اي بود كه يكي خانم ها برايش نوشته بود و خوابي را كه درباره اش ديده ، نوشته بود . كه من در خواب ديدم ، دستمال هاي سرخ رنگي از آسمان فرود مي آيد و خلاصه خبر شهادتش را داده بود .
و من لياقت همراهي تا پايان راه را نداشتم ، ولي اميدوارم پس از مرگ در جهان ديگر هم مؤيدم باشد .
پايان
انتخابات 30 هزار توماني
براي تبليغات كاغذهاي كوچكي كه دست خط و امضاي علما را داشت چاپ كرديم . اما بچه ها براي شهيد ديالمه از جان گذشتگي مي كردند . جرثقيل خيلي بلندي توي خيابان تهران (امام رضا) بود ، شايد پنجاه متر ، شهيد جواد دور انديش بسيار آدم متهور و بي باكي بود ، رفت بالا و يك پرده آن بالا نصب كرد .
مسوول مالي تبليغات هم من بودم ، فيش هاي 15 توماني و 20 توماني و ... چاپ كرده بوديم و كمك هاي مردمي را جمع مي كرديم و همه مخارج مان تا آخر فكر نمي كنم به سي هزار تومان رسيده باشد . كه در مقايسه با ديگر گروه ها و افراد هيچ بود . اما چون بچه ها عاشقانه كار مي كردند ، نمودش از همه زيادتر بود . بچه ها شايد تا 48 ساعت نمي خوابيدند و چيزي هم نمي گرفتند .
روز رأي گيري من نماينده سيار مردم بودم ، ساعت هفت صبح شروع كردم و چند حوزه را در مناطق مختلف شهر بازديد كردم . ساعت هشت و نيم زنگ زدم خانه و گفتم تبريك عرض مي كنم شما انتخاب شديد . گفت : ديوانه ! هنوز كه تمام نشده ، گفتم : چرا تمام شد .
مي گويند خداوند محبت مؤمن را در قلب مردم مي اندازد . توي يكي از ستادها پيرزن بي سوادي آمد ، ليست پنج نفره علما را آورد و دست گذاشت روي اسم شهيد ديالمه و گفت فقط اين اسم را بنويس . بعد برگه را نوشتند دادند دستش ، صلوات فرستاد و رأي را انداخت داخل صندوق ، در نتيجه هم آقاي عبدخدايي رأي اول را آورد و وحيد آقا دوم .
تهمت ها
در مشهد با شهيد ديالمه برخوردهاي زيادي شد و تهمت هاي فراواني به او زدند . مثلاً مجاهدين خلق به او مي گفتند انجمن حجتيه !! و متأسفانه بعضي گروه هاي انقلابي _ اسلامي هم اين تهمت را تكرار كردند . حتي در جريان تحصن روزنامه انقلاب اسلامي (روزنامه بني صدر) همان روزنامه نوشت : جمعي منصوب به انجمن حجتيه اين كار را كرده اند . كه بعد انجمن حجتيه توسط مدير عامل وقتش ، محمد علي عصار آن را در روزنامه تكذيب كرد .
بني صدر ، ديالمه ، بحث آزاد پيش همه
شهيد ديالمه در مورد بني صدر مداركي جمع كرده بود . مثلاً مدارك سفرش به اسرایيل را كه يكي از روزنامه هاي خارجي چاپ كرده بود . در مشهد هم هر جا بني صدر مي آمد ، بچه ها مي رفتند و درخواست مناظره و بحث آزاد مي كردند و بني صدر هم طفره مي رفت ، تا اين كه احتمال رياست جمهوري اش قوت گرفت .
شهيد ديالمه به بچه ها گفت بياييد تهران ، 20 _ 30 نفر از بچه ها با قطار رفتيم تهران و تعدادي هم از تهران محلق شدند ، رفتيم دفتر روزنامه انقلاب اسلامي ، بني صدر هم مي گفتند تهران نيست و براي انتخابات ، توي شهرستان ها سخنراني مي كند . تا اين كه از سپاه به دستور ابوشريف آمدند و گفتند اگر ظرف ده دقيقه اينجا را ترك نكنيد ، همه را مثل گوسفند به رگبار مي بنديم . بعد ما رفتيم قم و ديداري داشتيم با علما ، سه تا از بچه ها را هم توي قم گرفتند كه با دستور بعضي مقامات بالاتر آزادشان كردند .
ما آماده ايم
سخنراني هايش در دانشكده دارو سازي و بيشتر توي دانشكده ادبيات بود . درگيري هم زياد مي شد ، بچه هاي سازمان مجاهدين ، طرفداران ميثمي و گروه فرقان جلسه سخنراني را به هم مي زدند كه اينها بعد از انقلاب هم ادامه داشت .
همچنين ايشان اولين كسي بود كه در مشهد خانم ها و آقايان را در جلساتش جدا مي نشاند و حتي مورد نكوهش بعضي از علما هم كه سياسي بودند قرار مي گرفت كه حالا اول كار است و هنوز زود است . اما مي گفت اول و آخر ندارد ، كاري كه حرام است از ابتدا بايد جلويش را گرفت . البته بودند كساني كه بي حجاب بودند و راحت سؤالاتشان را مطرح مي كردند و او هم جواب مي داد .
آخر جلسات هم معمولاً به كتك كاري ختم مي شد . البته نمي گذاشتيم به او برسند و فراريش مي داديم . با آن اندام لاغرش اهل اين حرف ها نبود . زشت ترين حرفي را هم كه من از او شنيدم اين بود كه چقدر خنگي ! حتي توي يكي از جلسات سخنراني نامه اي به ايشان دادند كه بمب گذاشته اند و تا 10 دقيقه ديگر منفجر مي شود ، ديالمه گفت ما هستيم و آماده ايم ، هر كس مي خواهد برود بيرون . تعداد خيلي كمي رفتند و بمبي هم در كار نبود .
حفظ آبروي مؤمن
اوايل پيروزي انقلاب پيگيري كرد كسي را موقت بازداشتش كنند . موقع بازداشت من هم بودم ، طرف بيست و چهار ساعت توي بازداشتگاه بود و فردا صبح با قيد ضمانت آزاد شد . گذشت ... تا روزي در دانشكده ادبيات سخنراني داشت ، اما راهش ندادند . آمد جلوي دانشكده و سخنراني بسيار داغي كرد . وسط سخنراني همان بنده خدا يك دفعه بلند شد و رو به جمعيت گفت : مردم دروغ مي گويد ، اين مرا بازداشت كرده .
شهيد ديالمه گفت : كسي كه شما را بازداشت كرده اينجاست خودش توضيح مي دهد . اين را كه گفت رفتم بالا ، گفتم اگر اجازه بدهي علت بازداشت را براي جمعيت توضيح بدهم . يك دفعه گفت : نه ، نه ، هيچي نگو ، رو به جمعيت گفتم : حفظ آبروي مؤمن از اوجب واجبات است ، من چيزي نمي گويم و آمدم پايين . جمعيت شروع كرد به پچ پچ .
ليست حزب و ليست علما
تهران بود ، توي تلفن گفتم شما كانديدا نمي شوي ؟ گفت ديوانه اي ؟ حداقل 300 هزار تا رأي مي خواهد ! گفتم چيزي نيست ، مي آوري . گفت : حالا فكرش را مي كنم . بعد آمدم پيش آقاي جلالي مدير كل زندان هاي آن زمان . قضيه را گفتم ، جلالي گفت : چيزي نيست ، من خودم شخصاً مي گويم صد خانوار به ايشان رأي بدهند !! حساب كن از هر خانوار سه نفر حق رأي داشته باشد ! گفتم : مي شود سيصد تا ، گفت : راست مي گويي كار سختي است !!
بالاخره ايشان كانديداي دوره اول مجلس شد . حزب جمهوري اسلامي گفت ايشان را نمي نويسيم ، علتش هم درگيري هايي بود كه با بني صدر داشت . گفتند اگر اين كار را بكنيم بني صدر مي گويد حزب همه مخالفان مرا جمع كرده است . توي ليست حزبي ها شخص ديگري هم بود كه علما قبول نداشتند و اينها دنبال اين بودند كه تأييديه علما را هم داشته باشند .
جلسه بستن ليست ها منزل ميرزا جواد آقاي تهراني بود ، اختلاف افتاد سر دو تا اسم كه يكي مال حزب بود مي گفتند بايد خط بخورد و ديگري شهيد ديالمه كه بايد حتماً نوشته شود . هفت يا هشت جلسه برگزار شد ، آقاي طبسي ، هاشمي نژاد ، نوقاني و ديگر بزرگان شهر بودند . يادم هست شهيد موسوي قوچاني هم بود ، اما به نتيجه نرسيدند .
روز آخر آقاي طبسي منقلب و ناراحت از جا بلند شد و رو كرد به شهید هاشمي نژاد كه بلند شويد و ايشان بلند شدند و گفتند كه شما از فردا صبح با تمام قدرت كار خودتان را شروع كنيد و خداحافظي كردند و رفتند . يك ساعت بعد ليست علما تكميل شد و حزب هم ليست جداگانه اش را داد و تبيلغات شروع شد .



